تبليغاتX
حضور بی‌محابا

حضور بی‌محابا

شوخی با انتها

.

.

.

.

.

.

.

.

یعنی چی می‌شه آخرش؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:35  توسط سبزینه  | 

دخترک 5000 دلاری

پسرک در حالی که طلایی گندم را به موهای دخترک پیوند می‌زد دستش را سایه بان چشمانش کرد چشمهایش را گشاده‌تر کرد تا عمق چشمان دخترک را ببیند.

دستهایش را با مهارت تمام به صورت دخترک کشید گویی که سطح پوستش را زندگی می کرد.

مانده بود ارتباط خورشید و گندم، اما کسی در آن نزدیکی پولهایش را می‌شمرد.

تمرکز پسرک به هم می‌خورد اما تمام تلاشش را می‌کرد و می‌دانست نتیجه خواهد داد.

دامن دخترک را سرشار از گل های زرد کرده بود و ترکیب تمام اینها با هم، چشمان پسرک را راضی می‌کرد.

.

.

آخرین چیز مانده بود هنوز!

این تابلو را می توانست بفروشد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط سبزینه  | 

دیدمت

 تو!

 یک حضوری

 بی محابا

 

 ندیدمت

 و

 در چشمهایم بیداد می کنی

 

 

 

 وقتی صدای من در صدای تو لبریز می شود

 شکوفه، در جشن ریزش آسمان تاج می شود بر درخت

 

 

 

 و من، تصویر زنده درخت و تو، تصویر زنده درخت

 

 

 

 وقتی زمین از رویش ویرانی، بر خویش می لرزد

 من در جای جای دست تو گل می کارم

 و تو برای کویر از پرنده خواهی گفت

"Sea Breeze I" Print

 

پ.ن۱: اوّل

+ نوشته شده در  ساعت 19:40  توسط سبزینه  |