تبليغاتX
حضور بی‌محابا

حضور بی‌محابا

داریم

توی این تابستان داغ ناگهان باران تندی گرفت و دانه های باران به درب کوچه می خورد انگار کسی با عجله و تند تند به در بکوبد. بعد از مدتها صدای باران و بادی که پنجره را به هم می کوبید مرا دوان دوان به سمت در کشاند. در کوچه را باز کردم. پسر بچه ای که با دیدن من ایستاد و گفت:

--- خاله بارون میاد

** آره عزیزکم. دیگه کم کم داره پاییز میشه و هی بارون داریم

--- مام مینی بوس داریم

انگشتش هنوز به سمت مینی بوس قرمز باباش بود که دم در خانه شان پارک بود که دیوانه خودش را به دم در رساند

+ نوشته شده در  ساعت 22:40  توسط سبزینه  |